
بازم برگهای رنگی خزوونی
دوباره عصر جمعه و چشمای باروونی
غروب پاییزو اشکای پنهوونی
گم شدنم ٬بدون گذاشتن نشوونی٬
دوباره شب و آسمون بی ستاره
منو اون خلوتی که هوای گریه داره
شقایقی که یه گوشه کز کرده
مهتابی که رفته و قهر کرده٬
بازم بالشی که خیس از اشکام
لالایی میخونه واسه خواب تنهاییهام
شب و بهت سکوت فریادام
غباری که نشسته رو قاب دیوارام٬
دوباره رنگ زرد و روزای پاییزی
بازم کوچه باغها بدون برگ سبزی
نه برف میادو نه بانگ آوازی
دلم که نداره هیچ شوق پروازی٬
بازم قحطی بارونو خیابون تشنه
دوباره غصه ی همیشگی پشت و دشنه
لبای تو حسرت آب لب چشمه
دستای سردمو دونه واسه کبوتره گشنه٬
دوباره نم بارون و آسمون بی رنگین کمون
بعداز ظهره خسته ی جمعه بدون حتی یه مهمون
غربت و اشک و دل نگرون
غریبی وسط یه عالمه نا مهربون٬
بازم فصل سرد و خالی از امٌید
یاد اون شبی که چشام بی دلیل بارید
بوی عطری که روزی در کوچه ام پیچید
حصاری که دور دلم کشیدم و دیگه نپرید٬
بازم تنم که نشسته کناره آتیش
دلم مونده با شبای بی کسیش
قلبمو اون احساس همیشه غریبیش
خاطری گم واسه خاطر بی رنگیش٬
بازم دونه ی برف و آهنگ و یک آه
چشمای گریزون حتٌی از یک نگاه
گونه های خیسم که شدن لنگر گاه
خاطراتی که به سراغم میان گاه به گاه٬
دوباره فروغ و وحشت ترک تنهایی مثل حباب
بازم فریدون و حیرت گذر بی مهتاب
نیما و قبای ژنده٬قفس تنهایی وسهراب
منو تکرار بیهوده ی سئوالای بی جواب٬
دوباره آسمون گرفته و جاده ی بی برگشت
رفتم٬دیگه هیچ وقت نمی شنوی که اون برگشت
اگر هم روزی سرنوشتم بر گشت
منتظر نمون٬که دلم هرگز پیش تو بر نخواهد گشت...
"یه جمعه ی خسته ۲۰٬ آبان ۸۴"