تبليغاتX
برفهای آب شده!

برفهای آب شده!

ناگفته های نوشته شده!

امشب...

امشب پاهای من خسته اند

نفسهایم هم٬

زانوهایم گز گز میکنند بس که نرفته ام

و بازدمهایم

به شماره افتاده اند از نکشیدن٬

 

به یاد نمی آورم راه رفته باشم با آغازی٬

شروع هایند که می برندم تا آخر

و من حیران

حتی فراموشم میشود هوا را مزه کنم در دهان بسته ام٬

 

شروع آغازها همیشه پیغامبران هراسند وشک

و آغاز هر پایانی

شروع مینویسد از سر خط سکوت حرفهایم را٬

 

خسته تر از آنم که تقویمم را مرور کنم

بهر یافتن واپسین هراس٬

تنها میتوانم بگویم کم دارد ازسال٬

 

امشب بغض میکنم و صبر می آید٬

میگریم و غنیمت٬

و باز من سر  به درد دلهایم میخوابم٬

 

 

فردا!

دوباره عروسکم از بالش خیس بر میخیزد٬

او نیز پاهایش خسته اند٬

و من میروم آغاز کنم

پایانی تازه را...

 

"بازم یه شب دوباره....٬۱۱ مهر ۸۵ "

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 23:0  توسط سیمین  | 

سلام...

برف میروبم من پارو پارو

زیر درخت پر شکوفه ی گیلاس٬

 

مینهم بر ضیافت شب یلدا

توت تازه چیده وگل یاس.

 

 

 

در خزان زرد و نارنجی

برگ سبزها را میزنم نقشی٬

 

شال میبافم با نخ ابریشم

از برای دوستم آدم برفی.

 

 

 

مشت مشت مهتاب مینوشم

از لب حوض در شبانه ی بارانی٬

 

من پی چشمک ستاره میگردم

زیر پای سایه های طولانی.

 

 

 

چشم میگشایم در هر روزم

خواب میبینم به رویا آلوده٬

 

شب تا اقامه ی صبح می لرزم

در حسرت یک خمیازه دلمرده.

 

 

 

من همان قو هستم و

به صحرا میمیرم٬

 

ققنوسم و دریاست

فرجام فسانه ی مرگم.

 

 

 

شهره ام من به سقایی پیاله به دست

در دل کویر و قلب برهوت٬

 

قلمم را میزنم فقط بر آب

در برابر بوم خیره و مبهوت.

 

 

 

برگ سبزی میبرم تحفه

بر در خانه ی درویشان٬

 

روز و شب با خود میاندیشم

آن ها با هم هیچگاه نمیشوند ایشان.

 

 

 

خرما و شاید حلوا میدهم خیرات

در تمام روز عید های تقویمم٬

 

مینویسم به صرف الرحمن وصلوات

خود امضا میزنم پای برگه ی ترحیمم.

 

 

 

حال دیگر خداحافظ

گرچه عشقت جوانه اش رویید٬

 

این هم سلام اول شعرم

که همیشه گل فراموشی می بویید...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 10:17  توسط سیمین  | 

باز شب است...

اشتباهی بیش نبود،

گمان میکردم از شب مینویسم،

که تنها،درشب مینوشتم و

این او بود که میگفت مرا و تشریحم میکرد،

بند بند آماسیده ام از هم میگشود و در تاریکی مینهاد مرهمی از سکوت و سپیده ،ابراهیم وار

در شک بندهایم را میخواند،

نو میشدم و فراموشم میشدند آنچه در روشنایی دی بر من گذشته بود.

 

او بیم داشت خواب بینم نور را و سیاهی اش را تیره بخوانم و من،

آخ که چه کوشیدم گرگ و میش فلق بینم و آغازم را،

مؤمن شوم به تازه شدن،

آنگاه او بی شک پیشم میماند.

 

شمایی که گفته های در شبم را خواندید ورنجیدید و تاریکم دیدید،

اکنون خورشید است من از نور خواهم گفت:

 

"دنیا روشن است و زرد،

زرد خورشیدی مایل به خاکستر و شاید هم محو در سیاهی و باز هم منفور.

 

ساعت ضربه هایش را فریاد نمیکند،

حتی گر برسر مناره رود

و این از هیاهوی انسانهاست.

 

آری ساعت ضربه هایش را فریاد نمیکند و اما ثانیه ها،

باز صف کشیده اند وذره هایم میربایند و به انتها میروند.

 

والشمس دعا مینویسد که از جادواش والقمرنیاید ومن چنگ میکشم بر برگهای سپید تا

سیاه شوند ازسر مشق نوری که بدان جریمه شده ام..."

 

صد حیف،

دیگر روزهایم هم سر به شانه های خدا میگذارند و هق هق میشکافند،

و باز من حب دل دارم به چادری که شب بر این شتاب ها میکشد.

در تاریکی امیدم به سر آمدن انتظار است،

انتظاررسیدن تاریکی و لمس مهتاب وباران ستاره.

 

دیدی سان ثانیه ها را؟!

دلم که گرفت صلوات ظهر بود و

دلم که نوشت ما فی الزمه مغرب،

و من اکنون به پیشواز غربت لیل میروم.

 

از روز گفتم و سیاهی را مزه مزه کردیم حال با شب به گفتگو خواهم نشست،

- گمانم این بار تردید نداشته باشد در دمیدن صور اصرافیل،

آخر من مؤمنم به شب. -

میخواهمش لالایی را عمیق تر بسراید،

دیگر روشنایی آرمان شهری نیست که در پی اش ارابه روانه کنم و اسب تازم.

 

احساس میکنم ورم های روزم التیام میابند،

آری شب است،

اشتباهی نیست،

 

من باز در شب نوشتم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 18:25  توسط سیمین  | 

خدانگهدارت باد!

:/ آه  دامن گیر کدامتان چونین به شعله ام کشیده و شراره ی جوانی ام تا خدا برد.

 

می شنوی؟

 

بوی خاکستری روزگار من است٬

 یا التهاب خدانگهدارت بادی که باید در کاسه ی آب ریزم و

مسافرم را به ره سپارم.

 

توفیقی ندارد کدامیک چونین قد بر افراشت در برابر نفس هایم

همچون خفقان آن شب که روح آزرده ات مرا به خدا سپرد.

 

کاش دانه های برفی که آن شب بر سرمان می بارید ٬می گفتندت٬

آخر خود هرگز نتوانستم بلند بگویم:

"دوستت دارم."

 

از آن غروب برفی پشیمان نیستم٬

ندامتم از آن روز مومن شدنم به توست٬

روزی که سجده ی شکر رفتم از برای گرمی انگشتانت ٬که بر تار قلبم

حس زندگی می نواخت و شور می گرفت.

 

تو خواستی ٬ من خواستم

تو خواستی ٬ من صبرم سر آمد

تو خواستی ٬ من نخواستم

تو اصرار کردی و من رفتم ...

 

ندامتم از آن روز است و از این شب.

 

چقدر دویدم که از آن روزها دور شوم و اکنون

چقدر آن روزها به این شبم نزدیکند.

 

عضلاتم کوفته اند ٬ چندین صد شب دویده ام ٬ بیهوده ٬

حال بی رمق تر از آنم که حتی بر زانو تکیه زنم و تو قرآن را از دستانم ببوسی.

 

این اشک نیست بر مژگانم٬

تنها می کوشم کاسه ی آب را پر کنم - کاسه ی آب معطر از خداحافظی-

می پاشم تا خاک زمین را بخیساند.

آخر گرد قدمهایت که از من دور می شوند چشمانم را می سوزاند٬

نه اینکه بهانه بیاورم نه ٬ این اشک نیست بر مژگانم.

 

من نیز چون آنان که الیه راجعون را برایشان خوانده اند  و گریزشان بطلان است

این شب ها را دویدم تا فاصله گیرم از خاطراتم با تو و چه بیهوده بود فرارم

که من هراسان بودم از دیر رسیدن.

آخر بر ضیافت خداحافظی تو من تنها میهمان بودم.

 

حال بکوبید پای  که آه تان دامن گیرم شد٬

دیگر نکشید آه ٬

که امشب٬ خود ققنوسم و وداع می خوانم ...

 "شبی که دانستم تفاوت خداحافظ گفتن را با شنیدنش ..."

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 19:31  توسط سیمین  | 

تمام شد...

این چهار یکی نیز پنج شد،

پیوسته به حک شده های قبلی.

 

خطوط یکسانند ایستاده بر جداره ی دنیایم،قبر سردم،

همچون شبها و روزها ی یکسان ایستاده بر دنیایم،قبر سردم.

س

هر چهار یکی با پنجم دسته ای میشوند به سان بوته های خار سرگردان مزار بی سنگم،

-آخر گوری که در بیابانی تنها،خفته،فاتحه خوانی جز خاشاک ندارد.-

 

افسوس خشتها جمع نشدند که باشند سنگی بر گور خاموشم،فراموشم،

دریغ لغات جمع نشدند نامی شوند بر گور خاموشم،فراموشم.

 

هر پنجی چهارهای واپسین را یکی میکند،

هیچ رنجی انسانهای واپسین را با من یکی نکرد،

حتی کنف پوسیده ی کتابچه ی ایام زنده بودنم.

 

آخرین چوب خط را بر انتهایی ترین چهار میکشم،

تمام شد،

میروم و آرام میگیرم در دنیایم،قبر سردم.

 

دریغ که در آخرین پنج روز،انسانی نیامد دستی تکان دهد محض بدرقه ام تا گور،

کس اشکی نریخت تا خشکی کفنم گیرد جز کافور،

مردی پیدا نشد تا خشتی زند،بلکه سنگی شود بر این قبر سرد و نمور،

دستی نبود که بسپارد نامم را به خاطر گور.

 

ای دریغ که در این افسوس ها خود نیز فراموشم شد نامی حک کنم بر شن روان قبرم.

حال دیگر حتی بوته خار بر مدفن بی نام خفته بر بیابانی تنها،

تا چوب خطهایم را شماره کند،

خطوطی که مرا تا تشییع جنازه تنها انیسان بودند...

 

"یه نیمه شب تلخ٬منو بوته ی خارو گوربی نام  فراموش"

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 12:45  توسط سیمین  | 

کنج اتاق...

آخ چه تنگ است کنج اتاق

که تمام خطوط خواب و بیدار را در خود جای داده٬

عنکبوت با زخمه ای که بر تار پوسیده شده بر آن میزند٬در آغاز خورشید مدام زمزمه میکند:

"اجازه ای نیست بر شکایت"

خود دیدم مهتاب نیز وانگذاردش از آواز٬

 

دلم مثال این محفل حدودهای سقف است و دیوار با تارتنک٬

تنم تکراری در آیینه٬

آیینه ایستاده روبروی ساعت شنی٬

 

شنهای تمام شده ربع آنند که مینمایانی٬

تو آن را در چهار ضرب کرده ای٬

آخر اتاقم تنها چهار دیوار دارد و بس٬

چندین شب مرا نیز چونین تکرار خواهی کرد؟!

این لخت خاک گل شده از دم خدایی ٬

کنون مچاله ی درد است٬

اصرارت تنها چروکهای قلبم را زیاده تر میکند٬

آری قلبم مچاله ی درد است٬

 

آنی بستی بزن بر انعکاس٬

تصویرم را محو کن٬ خودم ٬پررنگتر شود٬

دستی کشم و گرد چهره ات بگیرم٬

آنگاه ببین دلم را٬

ببین پیاله اش لبریز جاده های غربتی است که بدان بن بست شده اند٬

همچون کنج اتاق

که آخ چه تنگ است...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 20:33  توسط سیمین  | 

قار قار...

قار قار ٬

اینبار نیز چون دیگر بار٬

 

تا به کدامین غروب

حریصی به خاطرم آری؟

من خود میدانم٬

میدانم خزان است.

 

روزگاریست فرو ریخته ام با برگ ریزان نارنجی٬

- شاید هم یک در میان زرد و منفور -

پایین تر که بیایی می شنوی!

تنم بوی خش خش میدهد.

دو تیله ی سیاهت را در برهم زدنی بر نگاه سرخم نشانه بگیر٬

در ذهنت مرور نمی کند رنگ بستر پروازهایت را؟

- آنگاه که در فصل سه اوج میگرفتی -

من عمریست خیره به پاییز مانده ام٬

آری خود میدانم

میدانم خزان است٬

اصراری نیست بر شکوفه

خزان در برم بی پایان است.

 

قار قار٬

آنقدر خواندی تا هربار٬

شبانی دروغگو دانم گرگ و میش آسمان را٬

گر نشنوم قارقار.

 

ای سیاه قار قار خوان٬

مترسک نشین غروب هایم ٬

سپیدرو می دانمت٬

ایمان بیاور به من

آنگاه که می گویم:

"آری من خود میدانم

میدانم خزان است"

 

شاید هم دوست تر میداری بشنوی:

"من خود میدانم

میدانم قار قار ... "

         (یه روز بهاری که فرقی با یه غروب پاییزی نداره)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 17:2  توسط سیمین  | 

مرگ مات و مبهوت!

 

شب رخنه کرده                        چنگ انداخته بر وجود

خاطرات مسخ و مرده                لنگر ذهن بی حد و حدود

آسمان تیره٬ محو و مبهم           خفته در قعر رکود

کنج شرجی ٬ در برم                 عنکبوتی می تند تار و پود٬

 

بستر پهن بیماری                     بیمار از مرگ خورده زخم

روزن در دیوار زندانی               از نور نابرده سهم

دیوارهای با خشت گلی               گل های خشک وهم

پیچک نیلوفری                          نیاوفر پیچان خشم٬

 

چشمهای خیره مانده                   شانه ی خسته از لرزیدن

دستهای تاول زده                        تاول در کوفتن

قلب سخت همچو صخره                سینه به درد آلودن

خیمه ی بغض نشکافته                  باز بی بازدم دمیدن٬

 

گیسوان بافته یا که حلقه شده          حلقه های تار بی محکومیت

پشت از نامردمی دوتا شده              زخمه بر تار عافیت

گونه های استخوانی ٬یخ شده          گوش همدم با آوای سکوت

گردن با غم پنبه پر شده                  مرگ مات و مبهوت  ٬

 

این است تصویر جاده                     آنکه ره پیمودمش بی حاصل

ترس تنها مانده                             همسفر ساختم از یک سنگ دل

عکسهای سوخته ٬ دوده                  مرهمش کردم بر زخم دل

تر شدم از باده                               مانده از خاک تنم مشتی گل

از فروغ برایم تنها مانده                   که نه عقل بازم و نه دل

نیز٬ دست به دار از دل این غمزاده

ای امید عبث بی حاصل...

"یه شب تلخ پاییزی ۲۹ آذر ۸۴"

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 22:11  توسط سیمین  | 

فراموشی...

 

شب:

این غریبه ی آشناتر از تن به من٬

همان تاریکی مثل روز روشن٬

سکوتیست که در تمام صفحات ورق خورده ی روزگارم فریادش را میشنوم٬

فریادی آشنا و روشن در سکوت غریب تاریکی هایم.

 

درد:

این زهر شیرین که هر روز مزه میکنم آن را٬

همان سیلی محکمی که مدام مینوازد روحم و نیز تن را٬

همدم است با تمام شبهای ساکت و با غربت آشنای من٬

همدمی که با سیلی های زهر آلودش٬شیرینی همدل داشتن را می چشاندم.

 

روزگار:

دروغی که جز راست چیزی نمیگوید مرا٬

افلیجی که له میکند زیر پاهایش مرا٬

بهت از تردیدی که هرگز ٬در گذرانش به خود راه نمیدهد٬حیرانم کرده٬

حیرانیی که دردناک است در شبهای روزگارم.

 

یاد:

آنکه به خاطر سپردمش اما فراموش شد٬

همان آشنایی که با فراموشی هم آغوش شد٬

تکرار میکند خاطرات آشنا را در ذهن فراموشم٬

تکراری که رنگ شب میزند به روزگار دردناکم.

 

فراموشی:

آنکه نخوانده از بر کردمش٬

همان نا نوشته ای که بلندبلند از رو خواندمش٬

به یادم میآورد نانوشته های نا خوانایی را که آنقدر خواندمشان از بر شدم٬

چنان از بر شدم که فراموش کردم به خاطر بسپارمشان.

 

ای روزگار٬

تمنایی دارمت٬

به یادم بسپار فراموشی را٬

چون تنها کالبدم پا در جاده ی فراموشی تواند گذاشت٬

و میدانی که تازیانه های شب دردی ندارد برای تن٬

تنها چیزی که میگذارد به جای زخمهاییست که تن بی جان همیشه در انتظار التیامشان است٬

و این انتظار امید میبخشد من را٬

پس ای روزگار٬

فراموشی را به یادم بسپار٬

فراموشی را به یادم بسپار...

 

"یه شب بهاری که همه خاطره هامو تموم آدمای گذشته رو فراموش کردم..."

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 21:5  توسط سیمین  | 

کاش رویا می دیدم

کاش اینان می دانستند ٬

با هر بار رنجیدنم ٬

با هر بار در خود شکستنم٬

با هر بغضی که تنها غرورم فرو می خواندش٬

هر باری که اشکهای گرم در خلوت نمور و سردم گونه هایم را می نوازد ٬

در هر تاریکی که حاصل بغض های کهنه شده ٬اما نپوسیده ٬روزم  را چنگ می زنم٬

در تمام این هر بارها که جسمم مرداب وار در کنارشان سعی می کند زندگی کند ٬
خودم چه از دور می نگرد ایشان را.

 

کاش اینان می دانستد ٬

که چقدر راه است بین ((من)) و آنکه ((تو)) می خوانندش٬

که چقدر غربت است بین ((من)) و آنکه ((ما) می خوانندش٬

 

کاش اینان می دانستند ٬

من چه در خواب می بینم شبهایی را که تا سحر بر روی شعرهایم سر می گذارم٬

شعرهایی که سپیده از باران چشمانم محو کاغذ می شوند٬

 

کاش لااقل اینان می دانستند٬

که من دیگر حتی در خوابهایم هم رویا نمی بینم٬

 

کاش اینان می دانستند...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:31  توسط سیمین  | 

ابر بی کسی

آسمان تاریک و غمناک است٬
مهتاب می گرید و شب نمناک است٬

ابر بی کسی بسترش گسترده٬

اتاق را بر تنهایی اش عجیب اصرار است.

 

باد کولی آرام میخزد ٬ یک جا نمی ماند٬

برگها را هوایی می کند ٬می رقصند و می نالد٬

ابر بی کسی بسترش گسترده ٬

حوض تشنه ٬ در حسرت عکس ماه می ماند.

 

هوا سنگین ٬ سینه ام حاشا می کند بازدم٬

چشمان ابری ٬ انگاری غمم می بارد نم نم٬

ابر بی کسی بسترش گسترده ٬

پیکرم قصد رفتن داشت ٬ باز ایستاد پایم.

 

چشمانم به در دوخته مانده٬جاده را می پاید٬

نگاهم بر دیوار قاب گشته٬ قاب بی عکس نمی شاید٬

ابر بی کسی بسترش گسترده٬

خاطرات مرده و مدفون بر درم پنجه می ساید.

 

عنکبوت بر تار پوسیده ی تنم می زند زخمه٬

آهی از حلق بر نمی آید٬گمانم آن هم گشت دخمه٬

ابر بی کسی بسترش گسترده ٬

ای دریغ ٬ تنهایی در یاد شبم هم ٬ کرد رخنه.

 

ساکت و مبهوت ٬ ناگاه ماه حیرتم در زد ٬

بعد آن گر نباشد سراب ٬ سپیده بر شبم خاکستری ٬ نه رنگ روشن زد٬

ابر بی کسی ......میدهد بر من مژده ٬

بامداد دلم می آید٬شب رخت می بندد ٬سحر خواهد زد ...

 

(یه شب پاییزی ۸۴.۹.۲۶)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 13:3  توسط سیمین  | 

هر دو را می بخشم!

 

...اما نمی دانم کدامین بازدم تو را به فاصله ای دور سپرد٬

 

آنگاه که وجودت در کنارم جوانه زد فقط یک دم کشیدم و دیگر هیچ٬

 

ترسان از اینکه بازدمیدنم تن جوانت را بیازارد٬

در لحظه لحظه های گریزان از اکنون و ماندن ٬
با هر باری که قلبم را ٬نگاه های عاشقت٬درد می چشاند٬

آه هایم را دمی عمیق تر میکردم.

 

هزاران سکوت التماس وار به یک آه ٬ نوایی میداد به ناگفته هایی که هنوز هم ناگفتنشان دل و روح و جسمم را به پشت سرهای دورم دوخته اند٬

آه که اگر می توانستم آهی کشم اما ٬

باز ترسان از اینکه باز دمیدنم تن جوانت را بیازارد٬

هر سکوت را هزاران بار عمیق تر فرو می خوردم.

 

اما اکنون که نمی دانم کدامین بازدم تو را به فاصله ای دور سپرد٬

 

غرق در این پندارم که گویی همان آه های نکشیده دستی شد تا ورقی زند روزگار را٬

و از آن اکنون تا کنون ٬هر یک تنها ٬زنده ایم در صفحه ای فراموش شده ٬ و جدا از هم.

 

حال در این بخاطره سپرده شدن ها نه دیگر هوایی برای دم است نه سکوتی که آهی را ضجه زند محض بازدمیدن.

 

و من نیز ناچار از انتخابی دور ٬

دم و آه را که هیچگاه در پی هم نیامدند می بخشایم ٬

و هر دو را می بخشم به آنکه ٬

روزی من را هر دو بخشید...

 

(نیمه شب بهاری و بارونی ۸۵.۱.۲۹)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 21:55  توسط سیمین  | 

ای کاش...

کاش می شد زندگی را٬ از سر گرفت...

 

 

کاش می شد اکنون را ٬دست بالاتر گرفت...

 

کاش می شد دانه های اشک را٬ از چشمان تر گرفت...

 

کاش می شد از ستاره ٬سراغی از دورتر گرفت...

 

کاش می شد از آتیش عشق٬ بوی خاکستر گرفت...

 

کاش می شد از این مشق کردن ها ٬ درسی گرفت...

 

کاش می شد درد را٬ محکم در بر گرفت...

 

کاش می شد در آغوشی ٬اشک باریدن گرفت...

 

کاش می شد در لحظه های بی کسی٬جشنی گرفت...

 

کاش می شد دور دل٬حصاری محض نپریدن گرفت...

 

کاش می شد زیر باران رفت و باریدن گرفت...

 

کاش می شد در تنهایی با سکوت٬یک صدا نالیدن گرفت...

 

کاش می شد از شقایق بی صدا سوختن را٬آموختن گرفت...

 

کاش می شد با نوای نی از جدایی ها٬شکوه را از سر گرفت...

 

کاش می شد یادها را ٬ با فراموشی خطی گرفت...

 

کاش می شد تا خدا٬پریدن گرفت...

 

 

کاش می شد زندگی را ٬از سر گرفت...

 

کاش می شد...

 

"تو یه نیمه شب که حتی واسه نفس کشیدن هم هوا نیست... ۱۹ فروردین"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 20:6  توسط سیمین  | 

بالش خیس از اشک..

بازم برگهای رنگی خزوونی

 

دوباره عصر جمعه و چشمای باروونی

 

غروب پاییزو اشکای پنهوونی

 

گم شدنم ٬بدون گذاشتن نشوونی٬

 

 

دوباره شب و آسمون بی ستاره

 

منو اون خلوتی که هوای گریه  داره

 

شقایقی که یه گوشه کز کرده

 

مهتابی که رفته و قهر کرده٬

 

 

بازم بالشی که خیس از اشکام

 

لالایی میخونه واسه خواب تنهاییهام

 

شب و بهت سکوت فریادام

 

غباری که نشسته رو قاب دیوارام٬

 

 

 

دوباره رنگ زرد و روزای پاییزی

 

بازم کوچه باغها بدون برگ سبزی

 

نه برف میادو نه بانگ آوازی

 

دلم که نداره هیچ شوق پروازی٬

 

 

بازم قحطی بارونو خیابون تشنه

 

دوباره غصه ی همیشگی پشت و دشنه

 

لبای تو حسرت آب لب چشمه

 

دستای سردمو دونه واسه کبوتره گشنه٬ 

 

 

دوباره نم بارون و آسمون بی رنگین کمون

 

بعداز ظهره خسته ی جمعه بدون حتی یه مهمون

 

غربت و اشک و دل نگرون

 

غریبی وسط یه عالمه نا مهربون٬

 

 

بازم فصل سرد و خالی از امٌید

 

یاد اون شبی که چشام بی دلیل بارید

 

بوی عطری که روزی در کوچه ام پیچید

 

حصاری که دور دلم کشیدم و دیگه نپرید٬

 

 

بازم تنم که نشسته کناره آتیش

 

دلم مونده با شبای بی کسیش

 

قلبمو اون احساس همیشه غریبیش

 

خاطری گم واسه خاطر بی رنگیش٬

 

 

بازم دونه ی برف و آهنگ و یک آه

 

چشمای گریزون حتٌی از یک نگاه

 

گونه های خیسم که شدن لنگر گاه

 

خاطراتی که به سراغم میان گاه به گاه٬

 

 

دوباره فروغ و وحشت ترک تنهایی مثل حباب

 

بازم فریدون و حیرت گذر بی مهتاب

 

نیما و قبای ژنده٬قفس تنهایی وسهراب

 

منو تکرار بیهوده ی  سئوالای بی جواب٬

 

 

دوباره آسمون گرفته و جاده ی بی برگشت

 

رفتم٬دیگه هیچ وقت نمی شنوی که اون برگشت

 

اگر هم روزی سرنوشتم بر گشت

 

منتظر نمون٬که دلم هرگز پیش تو بر نخواهد گشت...

               

  "یه جمعه ی خسته ۲۰٬ آبان ۸۴"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 23:33  توسط سیمین  | 

جاده ی بی همسفر!

صبح نخست بهم میگه                  بیا نگیر بهوونه

اگه میخوای که برسه                   باید باشی دیوونه

منم دیوونه میشم و                     میام بی بهوونه

دلم داره بهم میگه                       باز که شدی دیوونه    

 

ظهر میرسه با آفتاب                    میگه نشستی بی تاب

میگه سکوت رو بشکن                 فاصله ها رو در یاب

قفل سکوت رو میشکنم               که آخه از راه میرسی

میرم به جنگ فاصله                    اگه نخواد تو برسی

 

غروب میشه نشستم                  بغض گلوم یه سدٌه

هنوز چشام به راهه                    خیره شدم به جادٌه

جاده ی بی همسفر                   مسافرش یه باده

ولی بازم من میگم                      تا شب راه زیاده

 

شب میرسه بی صدا                  داد میزنه تو حنجره:

سپیده زد میادش                      نخوابی پشت پنجره

منم تا صبح نمیخوابم                 ماه رو نگاه میکنم

سحر که زد به خاطرت               د ل به جاده میسپرم

 

حالا از اون صبح نخست            که سر زدش بی نقاب

از آفتابی که پر کرد                  فاصله مو تا غروب

از اون شبی که تا صبح            دل به مهتاب سپردم

یه عمره که میگذره                  هنوز همسفره جاده م...     

           

          "پنج شنبه ی منتظرپاییزی٬ ۳ آذر ۸۴"

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 22:55  توسط سیمین  | 

غروبی بارونی!

هر وقتیکه بارون میاد

 

همه چیز شسته می شه به جز دو چیز:

 

یکی خاطره هام...

 

دومی دروغ...

 

پس وقتیکه بارون میاد

 

همه چیز شسته می شه

 

به جز یه چیز...

 

        و

 

اونم تویی...

 

"یه غروب بارونی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 18:24  توسط سیمین  | 

بوی قاصدک

 

سکوت سرد دلگیر

تو شب فصل پاییز٬

تو کوچه ی خیالم

یه فصل زرد و برگریز٬

 

نشسته بودم تنها

تنها و بی ترانه٬

چشام گریه می کردن

آروم و بی بهانه٬

 

نم بارون که گرفت

خیالم هم

پر کشید٬

دیگه یادم خالی بود

دلم آهی نکشید٬

 

تو اون بارون غریب

تو غربت گریه هام٬

اومدی ای قاصدک

به خلوت ترانه هام٬

 

تو اون شب بارونی

تو رنگ زدی به پاییز٬

دیگه نگفتم پاییز

یه فصل زرد برگریز٬

 

تا صبح بودی کنارم

نفس دادی به شعرهام٬

دستام تو دست تو بود

هنوزم گرم دستام٬

 

نمی دونم بی دلیل

قشنگ شدم از بودنت٬

بی اینکه بفهمم

دلخوش شدم به موندنت٬

 

هنوز سحر نزده بود

تنم بوی تو رو می داد٬

دیگه چشام خیس نبودن

حرم تنت جونم می داد٬

 

باد اومد و تو رو گرفت

منو سپرد به فاصله٬

من و موندم و بی کسی هام

از تو یه شب خاطره٬

 

حالا نشستم تنها

تنها و پر ترانه٬

چشام گریه می کنن

آروم و پر بهانه...

"یه پنج شنبه ی دلگیر پاییزی٬آذر ۸۴"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 8:55  توسط سیمین  |