تبليغاتX
برفهای آب شده!

برفهای آب شده!

ناگفته های نوشته شده!

ای کاش...

کاش می شد زندگی را٬ از سر گرفت...

 

 

کاش می شد اکنون را ٬دست بالاتر گرفت...

 

کاش می شد دانه های اشک را٬ از چشمان تر گرفت...

 

کاش می شد از ستاره ٬سراغی از دورتر گرفت...

 

کاش می شد از آتیش عشق٬ بوی خاکستر گرفت...

 

کاش می شد از این مشق کردن ها ٬ درسی گرفت...

 

کاش می شد درد را٬ محکم در بر گرفت...

 

کاش می شد در آغوشی ٬اشک باریدن گرفت...

 

کاش می شد در لحظه های بی کسی٬جشنی گرفت...

 

کاش می شد دور دل٬حصاری محض نپریدن گرفت...

 

کاش می شد زیر باران رفت و باریدن گرفت...

 

کاش می شد در تنهایی با سکوت٬یک صدا نالیدن گرفت...

 

کاش می شد از شقایق بی صدا سوختن را٬آموختن گرفت...

 

کاش می شد با نوای نی از جدایی ها٬شکوه را از سر گرفت...

 

کاش می شد یادها را ٬ با فراموشی خطی گرفت...

 

کاش می شد تا خدا٬پریدن گرفت...

 

 

کاش می شد زندگی را ٬از سر گرفت...

 

کاش می شد...

 

"تو یه نیمه شب که حتی واسه نفس کشیدن هم هوا نیست... ۱۹ فروردین"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 20:6  توسط سیمین  | 

بالش خیس از اشک..

بازم برگهای رنگی خزوونی

 

دوباره عصر جمعه و چشمای باروونی

 

غروب پاییزو اشکای پنهوونی

 

گم شدنم ٬بدون گذاشتن نشوونی٬

 

 

دوباره شب و آسمون بی ستاره

 

منو اون خلوتی که هوای گریه  داره

 

شقایقی که یه گوشه کز کرده

 

مهتابی که رفته و قهر کرده٬

 

 

بازم بالشی که خیس از اشکام

 

لالایی میخونه واسه خواب تنهاییهام

 

شب و بهت سکوت فریادام

 

غباری که نشسته رو قاب دیوارام٬

 

 

 

دوباره رنگ زرد و روزای پاییزی

 

بازم کوچه باغها بدون برگ سبزی

 

نه برف میادو نه بانگ آوازی

 

دلم که نداره هیچ شوق پروازی٬

 

 

بازم قحطی بارونو خیابون تشنه

 

دوباره غصه ی همیشگی پشت و دشنه

 

لبای تو حسرت آب لب چشمه

 

دستای سردمو دونه واسه کبوتره گشنه٬ 

 

 

دوباره نم بارون و آسمون بی رنگین کمون

 

بعداز ظهره خسته ی جمعه بدون حتی یه مهمون

 

غربت و اشک و دل نگرون

 

غریبی وسط یه عالمه نا مهربون٬

 

 

بازم فصل سرد و خالی از امٌید

 

یاد اون شبی که چشام بی دلیل بارید

 

بوی عطری که روزی در کوچه ام پیچید

 

حصاری که دور دلم کشیدم و دیگه نپرید٬

 

 

بازم تنم که نشسته کناره آتیش

 

دلم مونده با شبای بی کسیش

 

قلبمو اون احساس همیشه غریبیش

 

خاطری گم واسه خاطر بی رنگیش٬

 

 

بازم دونه ی برف و آهنگ و یک آه

 

چشمای گریزون حتٌی از یک نگاه

 

گونه های خیسم که شدن لنگر گاه

 

خاطراتی که به سراغم میان گاه به گاه٬

 

 

دوباره فروغ و وحشت ترک تنهایی مثل حباب

 

بازم فریدون و حیرت گذر بی مهتاب

 

نیما و قبای ژنده٬قفس تنهایی وسهراب

 

منو تکرار بیهوده ی  سئوالای بی جواب٬

 

 

دوباره آسمون گرفته و جاده ی بی برگشت

 

رفتم٬دیگه هیچ وقت نمی شنوی که اون برگشت

 

اگر هم روزی سرنوشتم بر گشت

 

منتظر نمون٬که دلم هرگز پیش تو بر نخواهد گشت...

               

  "یه جمعه ی خسته ۲۰٬ آبان ۸۴"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 23:33  توسط سیمین  | 

جاده ی بی همسفر!

صبح نخست بهم میگه                  بیا نگیر بهوونه

اگه میخوای که برسه                   باید باشی دیوونه

منم دیوونه میشم و                     میام بی بهوونه

دلم داره بهم میگه                       باز که شدی دیوونه    

 

ظهر میرسه با آفتاب                    میگه نشستی بی تاب

میگه سکوت رو بشکن                 فاصله ها رو در یاب

قفل سکوت رو میشکنم               که آخه از راه میرسی

میرم به جنگ فاصله                    اگه نخواد تو برسی

 

غروب میشه نشستم                  بغض گلوم یه سدٌه

هنوز چشام به راهه                    خیره شدم به جادٌه

جاده ی بی همسفر                   مسافرش یه باده

ولی بازم من میگم                      تا شب راه زیاده

 

شب میرسه بی صدا                  داد میزنه تو حنجره:

سپیده زد میادش                      نخوابی پشت پنجره

منم تا صبح نمیخوابم                 ماه رو نگاه میکنم

سحر که زد به خاطرت               د ل به جاده میسپرم

 

حالا از اون صبح نخست            که سر زدش بی نقاب

از آفتابی که پر کرد                  فاصله مو تا غروب

از اون شبی که تا صبح            دل به مهتاب سپردم

یه عمره که میگذره                  هنوز همسفره جاده م...     

           

          "پنج شنبه ی منتظرپاییزی٬ ۳ آذر ۸۴"

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 22:55  توسط سیمین  | 

غروبی بارونی!

هر وقتیکه بارون میاد

 

همه چیز شسته می شه به جز دو چیز:

 

یکی خاطره هام...

 

دومی دروغ...

 

پس وقتیکه بارون میاد

 

همه چیز شسته می شه

 

به جز یه چیز...

 

        و

 

اونم تویی...

 

"یه غروب بارونی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 18:24  توسط سیمین  | 

بوی قاصدک

 

سکوت سرد دلگیر

تو شب فصل پاییز٬

تو کوچه ی خیالم

یه فصل زرد و برگریز٬

 

نشسته بودم تنها

تنها و بی ترانه٬

چشام گریه می کردن

آروم و بی بهانه٬

 

نم بارون که گرفت

خیالم هم

پر کشید٬

دیگه یادم خالی بود

دلم آهی نکشید٬

 

تو اون بارون غریب

تو غربت گریه هام٬

اومدی ای قاصدک

به خلوت ترانه هام٬

 

تو اون شب بارونی

تو رنگ زدی به پاییز٬

دیگه نگفتم پاییز

یه فصل زرد برگریز٬

 

تا صبح بودی کنارم

نفس دادی به شعرهام٬

دستام تو دست تو بود

هنوزم گرم دستام٬

 

نمی دونم بی دلیل

قشنگ شدم از بودنت٬

بی اینکه بفهمم

دلخوش شدم به موندنت٬

 

هنوز سحر نزده بود

تنم بوی تو رو می داد٬

دیگه چشام خیس نبودن

حرم تنت جونم می داد٬

 

باد اومد و تو رو گرفت

منو سپرد به فاصله٬

من و موندم و بی کسی هام

از تو یه شب خاطره٬

 

حالا نشستم تنها

تنها و پر ترانه٬

چشام گریه می کنن

آروم و پر بهانه...

"یه پنج شنبه ی دلگیر پاییزی٬آذر ۸۴"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 8:55  توسط سیمین  |