تبليغاتX
برفهای آب شده!

برفهای آب شده!

ناگفته های نوشته شده!

فراموشی...

 

شب:

این غریبه ی آشناتر از تن به من٬

همان تاریکی مثل روز روشن٬

سکوتیست که در تمام صفحات ورق خورده ی روزگارم فریادش را میشنوم٬

فریادی آشنا و روشن در سکوت غریب تاریکی هایم.

 

درد:

این زهر شیرین که هر روز مزه میکنم آن را٬

همان سیلی محکمی که مدام مینوازد روحم و نیز تن را٬

همدم است با تمام شبهای ساکت و با غربت آشنای من٬

همدمی که با سیلی های زهر آلودش٬شیرینی همدل داشتن را می چشاندم.

 

روزگار:

دروغی که جز راست چیزی نمیگوید مرا٬

افلیجی که له میکند زیر پاهایش مرا٬

بهت از تردیدی که هرگز ٬در گذرانش به خود راه نمیدهد٬حیرانم کرده٬

حیرانیی که دردناک است در شبهای روزگارم.

 

یاد:

آنکه به خاطر سپردمش اما فراموش شد٬

همان آشنایی که با فراموشی هم آغوش شد٬

تکرار میکند خاطرات آشنا را در ذهن فراموشم٬

تکراری که رنگ شب میزند به روزگار دردناکم.

 

فراموشی:

آنکه نخوانده از بر کردمش٬

همان نا نوشته ای که بلندبلند از رو خواندمش٬

به یادم میآورد نانوشته های نا خوانایی را که آنقدر خواندمشان از بر شدم٬

چنان از بر شدم که فراموش کردم به خاطر بسپارمشان.

 

ای روزگار٬

تمنایی دارمت٬

به یادم بسپار فراموشی را٬

چون تنها کالبدم پا در جاده ی فراموشی تواند گذاشت٬

و میدانی که تازیانه های شب دردی ندارد برای تن٬

تنها چیزی که میگذارد به جای زخمهاییست که تن بی جان همیشه در انتظار التیامشان است٬

و این انتظار امید میبخشد من را٬

پس ای روزگار٬

فراموشی را به یادم بسپار٬

فراموشی را به یادم بسپار...

 

"یه شب بهاری که همه خاطره هامو تموم آدمای گذشته رو فراموش کردم..."

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 21:5  توسط سیمین  | 

کاش رویا می دیدم

کاش اینان می دانستند ٬

با هر بار رنجیدنم ٬

با هر بار در خود شکستنم٬

با هر بغضی که تنها غرورم فرو می خواندش٬

هر باری که اشکهای گرم در خلوت نمور و سردم گونه هایم را می نوازد ٬

در هر تاریکی که حاصل بغض های کهنه شده ٬اما نپوسیده ٬روزم  را چنگ می زنم٬

در تمام این هر بارها که جسمم مرداب وار در کنارشان سعی می کند زندگی کند ٬
خودم چه از دور می نگرد ایشان را.

 

کاش اینان می دانستد ٬

که چقدر راه است بین ((من)) و آنکه ((تو)) می خوانندش٬

که چقدر غربت است بین ((من)) و آنکه ((ما) می خوانندش٬

 

کاش اینان می دانستند ٬

من چه در خواب می بینم شبهایی را که تا سحر بر روی شعرهایم سر می گذارم٬

شعرهایی که سپیده از باران چشمانم محو کاغذ می شوند٬

 

کاش لااقل اینان می دانستند٬

که من دیگر حتی در خوابهایم هم رویا نمی بینم٬

 

کاش اینان می دانستند...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:31  توسط سیمین  | 

ابر بی کسی

آسمان تاریک و غمناک است٬
مهتاب می گرید و شب نمناک است٬

ابر بی کسی بسترش گسترده٬

اتاق را بر تنهایی اش عجیب اصرار است.

 

باد کولی آرام میخزد ٬ یک جا نمی ماند٬

برگها را هوایی می کند ٬می رقصند و می نالد٬

ابر بی کسی بسترش گسترده ٬

حوض تشنه ٬ در حسرت عکس ماه می ماند.

 

هوا سنگین ٬ سینه ام حاشا می کند بازدم٬

چشمان ابری ٬ انگاری غمم می بارد نم نم٬

ابر بی کسی بسترش گسترده ٬

پیکرم قصد رفتن داشت ٬ باز ایستاد پایم.

 

چشمانم به در دوخته مانده٬جاده را می پاید٬

نگاهم بر دیوار قاب گشته٬ قاب بی عکس نمی شاید٬

ابر بی کسی بسترش گسترده٬

خاطرات مرده و مدفون بر درم پنجه می ساید.

 

عنکبوت بر تار پوسیده ی تنم می زند زخمه٬

آهی از حلق بر نمی آید٬گمانم آن هم گشت دخمه٬

ابر بی کسی بسترش گسترده ٬

ای دریغ ٬ تنهایی در یاد شبم هم ٬ کرد رخنه.

 

ساکت و مبهوت ٬ ناگاه ماه حیرتم در زد ٬

بعد آن گر نباشد سراب ٬ سپیده بر شبم خاکستری ٬ نه رنگ روشن زد٬

ابر بی کسی ......میدهد بر من مژده ٬

بامداد دلم می آید٬شب رخت می بندد ٬سحر خواهد زد ...

 

(یه شب پاییزی ۸۴.۹.۲۶)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 13:3  توسط سیمین  | 

هر دو را می بخشم!

 

...اما نمی دانم کدامین بازدم تو را به فاصله ای دور سپرد٬

 

آنگاه که وجودت در کنارم جوانه زد فقط یک دم کشیدم و دیگر هیچ٬

 

ترسان از اینکه بازدمیدنم تن جوانت را بیازارد٬

در لحظه لحظه های گریزان از اکنون و ماندن ٬
با هر باری که قلبم را ٬نگاه های عاشقت٬درد می چشاند٬

آه هایم را دمی عمیق تر میکردم.

 

هزاران سکوت التماس وار به یک آه ٬ نوایی میداد به ناگفته هایی که هنوز هم ناگفتنشان دل و روح و جسمم را به پشت سرهای دورم دوخته اند٬

آه که اگر می توانستم آهی کشم اما ٬

باز ترسان از اینکه باز دمیدنم تن جوانت را بیازارد٬

هر سکوت را هزاران بار عمیق تر فرو می خوردم.

 

اما اکنون که نمی دانم کدامین بازدم تو را به فاصله ای دور سپرد٬

 

غرق در این پندارم که گویی همان آه های نکشیده دستی شد تا ورقی زند روزگار را٬

و از آن اکنون تا کنون ٬هر یک تنها ٬زنده ایم در صفحه ای فراموش شده ٬ و جدا از هم.

 

حال در این بخاطره سپرده شدن ها نه دیگر هوایی برای دم است نه سکوتی که آهی را ضجه زند محض بازدمیدن.

 

و من نیز ناچار از انتخابی دور ٬

دم و آه را که هیچگاه در پی هم نیامدند می بخشایم ٬

و هر دو را می بخشم به آنکه ٬

روزی من را هر دو بخشید...

 

(نیمه شب بهاری و بارونی ۸۵.۱.۲۹)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 21:55  توسط سیمین  |