قار قار...

قار قار ٬
اینبار نیز چون دیگر بار٬
تا به کدامین غروب
حریصی به خاطرم آری؟
من خود میدانم٬
میدانم خزان است.
روزگاریست فرو ریخته ام با برگ ریزان نارنجی٬
- شاید هم یک در میان زرد و منفور -
پایین تر که بیایی می شنوی!
تنم بوی خش خش میدهد.
دو تیله ی سیاهت را در برهم زدنی بر نگاه سرخم نشانه بگیر٬
در ذهنت مرور نمی کند رنگ بستر پروازهایت را؟
- آنگاه که در فصل سه اوج میگرفتی -
من عمریست خیره به پاییز مانده ام٬
آری خود میدانم
میدانم خزان است٬
اصراری نیست بر شکوفه
خزان در برم بی پایان است.
قار قار٬
آنقدر خواندی تا هربار٬
شبانی دروغگو دانم گرگ و میش آسمان را٬
گر نشنوم قارقار.
ای سیاه قار قار خوان٬
مترسک نشین غروب هایم ٬
سپیدرو می دانمت٬
ایمان بیاور به من
آنگاه که می گویم:
"آری من خود میدانم
میدانم خزان است"
شاید هم دوست تر میداری بشنوی:
"من خود میدانم
میدانم قار قار ... "
(یه روز بهاری که فرقی با یه غروب پاییزی نداره)
