سلام...

برف میروبم من پارو پارو
زیر درخت پر شکوفه ی گیلاس٬
مینهم بر ضیافت شب یلدا
توت تازه چیده وگل یاس.
در خزان زرد و نارنجی
برگ سبزها را میزنم نقشی٬
شال میبافم با نخ ابریشم
از برای دوستم آدم برفی.
مشت مشت مهتاب مینوشم
از لب حوض در شبانه ی بارانی٬
من پی چشمک ستاره میگردم
زیر پای سایه های طولانی.
چشم میگشایم در هر روزم
خواب میبینم به رویا آلوده٬
شب تا اقامه ی صبح می لرزم
در حسرت یک خمیازه دلمرده.
من همان قو هستم و
به صحرا میمیرم٬
ققنوسم و دریاست
فرجام فسانه ی مرگم.
شهره ام من به سقایی پیاله به دست
در دل کویر و قلب برهوت٬
قلمم را میزنم فقط بر آب
در برابر بوم خیره و مبهوت.
برگ سبزی میبرم تحفه
بر در خانه ی درویشان٬
روز و شب با خود میاندیشم
آن ها با هم هیچگاه نمیشوند ایشان.
خرما و شاید حلوا میدهم خیرات
در تمام روز عید های تقویمم٬
مینویسم به صرف الرحمن وصلوات
خود امضا میزنم پای برگه ی ترحیمم.
حال دیگر خداحافظ
گرچه عشقت جوانه اش رویید٬
این هم سلام اول شعرم
که همیشه گل فراموشی می بویید...
