تبليغاتX
برفهای آب شده!

برفهای آب شده!

ناگفته های نوشته شده!

سلام...

برف میروبم من پارو پارو

زیر درخت پر شکوفه ی گیلاس٬

 

مینهم بر ضیافت شب یلدا

توت تازه چیده وگل یاس.

 

 

 

در خزان زرد و نارنجی

برگ سبزها را میزنم نقشی٬

 

شال میبافم با نخ ابریشم

از برای دوستم آدم برفی.

 

 

 

مشت مشت مهتاب مینوشم

از لب حوض در شبانه ی بارانی٬

 

من پی چشمک ستاره میگردم

زیر پای سایه های طولانی.

 

 

 

چشم میگشایم در هر روزم

خواب میبینم به رویا آلوده٬

 

شب تا اقامه ی صبح می لرزم

در حسرت یک خمیازه دلمرده.

 

 

 

من همان قو هستم و

به صحرا میمیرم٬

 

ققنوسم و دریاست

فرجام فسانه ی مرگم.

 

 

 

شهره ام من به سقایی پیاله به دست

در دل کویر و قلب برهوت٬

 

قلمم را میزنم فقط بر آب

در برابر بوم خیره و مبهوت.

 

 

 

برگ سبزی میبرم تحفه

بر در خانه ی درویشان٬

 

روز و شب با خود میاندیشم

آن ها با هم هیچگاه نمیشوند ایشان.

 

 

 

خرما و شاید حلوا میدهم خیرات

در تمام روز عید های تقویمم٬

 

مینویسم به صرف الرحمن وصلوات

خود امضا میزنم پای برگه ی ترحیمم.

 

 

 

حال دیگر خداحافظ

گرچه عشقت جوانه اش رویید٬

 

این هم سلام اول شعرم

که همیشه گل فراموشی می بویید...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 10:17  توسط سیمین  |