امشب...
امشب پاهای من خسته اند
نفسهایم هم٬
زانوهایم گز گز میکنند بس که نرفته ام
و بازدمهایم
به شماره افتاده اند از نکشیدن٬
به یاد نمی آورم راه رفته باشم با آغازی٬
شروع هایند که می برندم تا آخر
و من حیران
حتی فراموشم میشود هوا را مزه کنم در دهان بسته ام٬
شروع آغازها همیشه پیغامبران هراسند وشک
و آغاز هر پایانی
شروع مینویسد از سر خط سکوت حرفهایم را٬
خسته تر از آنم که تقویمم را مرور کنم
بهر یافتن واپسین هراس٬
تنها میتوانم بگویم کم دارد ازسال٬
امشب بغض میکنم و صبر می آید٬
میگریم و غنیمت٬
و باز من سر به درد دلهایم میخوابم٬
فردا!
دوباره عروسکم از بالش خیس بر میخیزد٬
او نیز پاهایش خسته اند٬
و من میروم آغاز کنم
پایانی تازه را...
"بازم یه شب دوباره....٬۱۱ مهر ۸۵ "
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 23:0  توسط سیمین
|
