مرگ مات و مبهوت!
شب رخنه کرده چنگ انداخته بر وجود
خاطرات مسخ و مرده لنگر ذهن بی حد و حدود
آسمان تیره٬ محو و مبهم خفته در قعر رکود
کنج شرجی ٬ در برم عنکبوتی می تند تار و پود٬
بستر پهن بیماری بیمار از مرگ خورده زخم
روزن در دیوار زندانی از نور نابرده سهم
دیوارهای با خشت گلی گل های خشک وهم
پیچک نیلوفری نیاوفر پیچان خشم٬
چشمهای خیره مانده شانه ی خسته از لرزیدن
دستهای تاول زده تاول در کوفتن
قلب سخت همچو صخره سینه به درد آلودن
خیمه ی بغض نشکافته باز بی بازدم دمیدن٬
گیسوان بافته یا که حلقه شده حلقه های تار بی محکومیت
پشت از نامردمی دوتا شده زخمه بر تار عافیت
گونه های استخوانی ٬یخ شده گوش همدم با آوای سکوت
گردن با غم پنبه پر شده مرگ مات و مبهوت ٬
این است تصویر جاده آنکه ره پیمودمش بی حاصل
ترس تنها مانده همسفر ساختم از یک سنگ دل
عکسهای سوخته ٬ دوده مرهمش کردم بر زخم دل
تر شدم از باده مانده از خاک تنم مشتی گل
از فروغ برایم تنها مانده که نه عقل بازم و نه دل
نیز٬ دست به دار از دل این غمزاده
ای امید عبث بی حاصل...
"یه شب تلخ پاییزی ۲۹ آذر ۸۴"
