تبليغاتX
برفهای آب شده! - تمام شد...

برفهای آب شده!

ناگفته های نوشته شده!

تمام شد...

این چهار یکی نیز پنج شد،

پیوسته به حک شده های قبلی.

 

خطوط یکسانند ایستاده بر جداره ی دنیایم،قبر سردم،

همچون شبها و روزها ی یکسان ایستاده بر دنیایم،قبر سردم.

س

هر چهار یکی با پنجم دسته ای میشوند به سان بوته های خار سرگردان مزار بی سنگم،

-آخر گوری که در بیابانی تنها،خفته،فاتحه خوانی جز خاشاک ندارد.-

 

افسوس خشتها جمع نشدند که باشند سنگی بر گور خاموشم،فراموشم،

دریغ لغات جمع نشدند نامی شوند بر گور خاموشم،فراموشم.

 

هر پنجی چهارهای واپسین را یکی میکند،

هیچ رنجی انسانهای واپسین را با من یکی نکرد،

حتی کنف پوسیده ی کتابچه ی ایام زنده بودنم.

 

آخرین چوب خط را بر انتهایی ترین چهار میکشم،

تمام شد،

میروم و آرام میگیرم در دنیایم،قبر سردم.

 

دریغ که در آخرین پنج روز،انسانی نیامد دستی تکان دهد محض بدرقه ام تا گور،

کس اشکی نریخت تا خشکی کفنم گیرد جز کافور،

مردی پیدا نشد تا خشتی زند،بلکه سنگی شود بر این قبر سرد و نمور،

دستی نبود که بسپارد نامم را به خاطر گور.

 

ای دریغ که در این افسوس ها خود نیز فراموشم شد نامی حک کنم بر شن روان قبرم.

حال دیگر حتی بوته خار بر مدفن بی نام خفته بر بیابانی تنها،

تا چوب خطهایم را شماره کند،

خطوطی که مرا تا تشییع جنازه تنها انیسان بودند...

 

"یه نیمه شب تلخ٬منو بوته ی خارو گوربی نام  فراموش"

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 12:45  توسط سیمین  |