خدانگهدارت باد!
:/ آه دامن گیر کدامتان چونین به شعله ام کشیده و شراره ی جوانی ام تا خدا برد.
می شنوی؟
بوی خاکستری روزگار من است٬
یا التهاب خدانگهدارت بادی که باید در کاسه ی آب ریزم و
مسافرم را به ره سپارم.
توفیقی ندارد کدامیک چونین قد بر افراشت در برابر نفس هایم
همچون خفقان آن شب که روح آزرده ات مرا به خدا سپرد.
کاش دانه های برفی که آن شب بر سرمان می بارید ٬می گفتندت٬
آخر خود هرگز نتوانستم بلند بگویم:
"دوستت دارم."
از آن غروب برفی پشیمان نیستم٬
ندامتم از آن روز مومن شدنم به توست٬
روزی که سجده ی شکر رفتم از برای گرمی انگشتانت ٬که بر تار قلبم
حس زندگی می نواخت و شور می گرفت.
تو خواستی ٬ من خواستم
تو خواستی ٬ من صبرم سر آمد
تو خواستی ٬ من نخواستم
تو اصرار کردی و من رفتم ...
ندامتم از آن روز است و از این شب.
چقدر دویدم که از آن روزها دور شوم و اکنون
چقدر آن روزها به این شبم نزدیکند.
عضلاتم کوفته اند ٬ چندین صد شب دویده ام ٬ بیهوده ٬
حال بی رمق تر از آنم که حتی بر زانو تکیه زنم و تو قرآن را از دستانم ببوسی.
این اشک نیست بر مژگانم٬
تنها می کوشم کاسه ی آب را پر کنم - کاسه ی آب معطر از خداحافظی-
می پاشم تا خاک زمین را بخیساند.
آخر گرد قدمهایت که از من دور می شوند چشمانم را می سوزاند٬
نه اینکه بهانه بیاورم نه ٬ این اشک نیست بر مژگانم.
من نیز چون آنان که الیه راجعون را برایشان خوانده اند و گریزشان بطلان است
این شب ها را دویدم تا فاصله گیرم از خاطراتم با تو و چه بیهوده بود فرارم
که من هراسان بودم از دیر رسیدن.
آخر بر ضیافت خداحافظی تو من تنها میهمان بودم.
حال بکوبید پای که آه تان دامن گیرم شد٬
دیگر نکشید آه ٬
که امشب٬ خود ققنوسم و وداع می خوانم ...
"شبی که دانستم تفاوت خداحافظ گفتن را با شنیدنش ..."
