تبليغاتX
برفهای آب شده! - باز شب است...

برفهای آب شده!

ناگفته های نوشته شده!

باز شب است...

اشتباهی بیش نبود،

گمان میکردم از شب مینویسم،

که تنها،درشب مینوشتم و

این او بود که میگفت مرا و تشریحم میکرد،

بند بند آماسیده ام از هم میگشود و در تاریکی مینهاد مرهمی از سکوت و سپیده ،ابراهیم وار

در شک بندهایم را میخواند،

نو میشدم و فراموشم میشدند آنچه در روشنایی دی بر من گذشته بود.

 

او بیم داشت خواب بینم نور را و سیاهی اش را تیره بخوانم و من،

آخ که چه کوشیدم گرگ و میش فلق بینم و آغازم را،

مؤمن شوم به تازه شدن،

آنگاه او بی شک پیشم میماند.

 

شمایی که گفته های در شبم را خواندید ورنجیدید و تاریکم دیدید،

اکنون خورشید است من از نور خواهم گفت:

 

"دنیا روشن است و زرد،

زرد خورشیدی مایل به خاکستر و شاید هم محو در سیاهی و باز هم منفور.

 

ساعت ضربه هایش را فریاد نمیکند،

حتی گر برسر مناره رود

و این از هیاهوی انسانهاست.

 

آری ساعت ضربه هایش را فریاد نمیکند و اما ثانیه ها،

باز صف کشیده اند وذره هایم میربایند و به انتها میروند.

 

والشمس دعا مینویسد که از جادواش والقمرنیاید ومن چنگ میکشم بر برگهای سپید تا

سیاه شوند ازسر مشق نوری که بدان جریمه شده ام..."

 

صد حیف،

دیگر روزهایم هم سر به شانه های خدا میگذارند و هق هق میشکافند،

و باز من حب دل دارم به چادری که شب بر این شتاب ها میکشد.

در تاریکی امیدم به سر آمدن انتظار است،

انتظاررسیدن تاریکی و لمس مهتاب وباران ستاره.

 

دیدی سان ثانیه ها را؟!

دلم که گرفت صلوات ظهر بود و

دلم که نوشت ما فی الزمه مغرب،

و من اکنون به پیشواز غربت لیل میروم.

 

از روز گفتم و سیاهی را مزه مزه کردیم حال با شب به گفتگو خواهم نشست،

- گمانم این بار تردید نداشته باشد در دمیدن صور اصرافیل،

آخر من مؤمنم به شب. -

میخواهمش لالایی را عمیق تر بسراید،

دیگر روشنایی آرمان شهری نیست که در پی اش ارابه روانه کنم و اسب تازم.

 

احساس میکنم ورم های روزم التیام میابند،

آری شب است،

اشتباهی نیست،

 

من باز در شب نوشتم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 18:25  توسط سیمین  |