تبليغاتX
برفهای آب شده! - بالش خیس از اشک..

برفهای آب شده!

ناگفته های نوشته شده!

بالش خیس از اشک..

بازم برگهای رنگی خزوونی

 

دوباره عصر جمعه و چشمای باروونی

 

غروب پاییزو اشکای پنهوونی

 

گم شدنم ٬بدون گذاشتن نشوونی٬

 

 

دوباره شب و آسمون بی ستاره

 

منو اون خلوتی که هوای گریه  داره

 

شقایقی که یه گوشه کز کرده

 

مهتابی که رفته و قهر کرده٬

 

 

بازم بالشی که خیس از اشکام

 

لالایی میخونه واسه خواب تنهاییهام

 

شب و بهت سکوت فریادام

 

غباری که نشسته رو قاب دیوارام٬

 

 

 

دوباره رنگ زرد و روزای پاییزی

 

بازم کوچه باغها بدون برگ سبزی

 

نه برف میادو نه بانگ آوازی

 

دلم که نداره هیچ شوق پروازی٬

 

 

بازم قحطی بارونو خیابون تشنه

 

دوباره غصه ی همیشگی پشت و دشنه

 

لبای تو حسرت آب لب چشمه

 

دستای سردمو دونه واسه کبوتره گشنه٬ 

 

 

دوباره نم بارون و آسمون بی رنگین کمون

 

بعداز ظهره خسته ی جمعه بدون حتی یه مهمون

 

غربت و اشک و دل نگرون

 

غریبی وسط یه عالمه نا مهربون٬

 

 

بازم فصل سرد و خالی از امٌید

 

یاد اون شبی که چشام بی دلیل بارید

 

بوی عطری که روزی در کوچه ام پیچید

 

حصاری که دور دلم کشیدم و دیگه نپرید٬

 

 

بازم تنم که نشسته کناره آتیش

 

دلم مونده با شبای بی کسیش

 

قلبمو اون احساس همیشه غریبیش

 

خاطری گم واسه خاطر بی رنگیش٬

 

 

بازم دونه ی برف و آهنگ و یک آه

 

چشمای گریزون حتٌی از یک نگاه

 

گونه های خیسم که شدن لنگر گاه

 

خاطراتی که به سراغم میان گاه به گاه٬

 

 

دوباره فروغ و وحشت ترک تنهایی مثل حباب

 

بازم فریدون و حیرت گذر بی مهتاب

 

نیما و قبای ژنده٬قفس تنهایی وسهراب

 

منو تکرار بیهوده ی  سئوالای بی جواب٬

 

 

دوباره آسمون گرفته و جاده ی بی برگشت

 

رفتم٬دیگه هیچ وقت نمی شنوی که اون برگشت

 

اگر هم روزی سرنوشتم بر گشت

 

منتظر نمون٬که دلم هرگز پیش تو بر نخواهد گشت...

               

  "یه جمعه ی خسته ۲۰٬ آبان ۸۴"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 23:33  توسط سیمین  |