تبليغاتX
برفهای آب شده! - ابر بی کسی

برفهای آب شده!

ناگفته های نوشته شده!

ابر بی کسی

آسمان تاریک و غمناک است٬
مهتاب می گرید و شب نمناک است٬

ابر بی کسی بسترش گسترده٬

اتاق را بر تنهایی اش عجیب اصرار است.

 

باد کولی آرام میخزد ٬ یک جا نمی ماند٬

برگها را هوایی می کند ٬می رقصند و می نالد٬

ابر بی کسی بسترش گسترده ٬

حوض تشنه ٬ در حسرت عکس ماه می ماند.

 

هوا سنگین ٬ سینه ام حاشا می کند بازدم٬

چشمان ابری ٬ انگاری غمم می بارد نم نم٬

ابر بی کسی بسترش گسترده ٬

پیکرم قصد رفتن داشت ٬ باز ایستاد پایم.

 

چشمانم به در دوخته مانده٬جاده را می پاید٬

نگاهم بر دیوار قاب گشته٬ قاب بی عکس نمی شاید٬

ابر بی کسی بسترش گسترده٬

خاطرات مرده و مدفون بر درم پنجه می ساید.

 

عنکبوت بر تار پوسیده ی تنم می زند زخمه٬

آهی از حلق بر نمی آید٬گمانم آن هم گشت دخمه٬

ابر بی کسی بسترش گسترده ٬

ای دریغ ٬ تنهایی در یاد شبم هم ٬ کرد رخنه.

 

ساکت و مبهوت ٬ ناگاه ماه حیرتم در زد ٬

بعد آن گر نباشد سراب ٬ سپیده بر شبم خاکستری ٬ نه رنگ روشن زد٬

ابر بی کسی ......میدهد بر من مژده ٬

بامداد دلم می آید٬شب رخت می بندد ٬سحر خواهد زد ...

 

(یه شب پاییزی ۸۴.۹.۲۶)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 13:3  توسط سیمین  |