ابر بی کسی
آسمان تاریک و غمناک است٬
مهتاب می گرید و شب نمناک است٬
ابر بی کسی بسترش گسترده٬
اتاق را بر تنهایی اش عجیب اصرار است.
باد کولی آرام میخزد ٬ یک جا نمی ماند٬
برگها را هوایی می کند ٬می رقصند و می نالد٬
ابر بی کسی بسترش گسترده ٬
حوض تشنه ٬ در حسرت عکس ماه می ماند.
هوا سنگین ٬ سینه ام حاشا می کند بازدم٬
چشمان ابری ٬ انگاری غمم می بارد نم نم٬
ابر بی کسی بسترش گسترده ٬
پیکرم قصد رفتن داشت ٬ باز ایستاد پایم.
چشمانم به در دوخته مانده٬جاده را می پاید٬
نگاهم بر دیوار قاب گشته٬ قاب بی عکس نمی شاید٬
ابر بی کسی بسترش گسترده٬
خاطرات مرده و مدفون بر درم پنجه می ساید.
عنکبوت بر تار پوسیده ی تنم می زند زخمه٬
آهی از حلق بر نمی آید٬گمانم آن هم گشت دخمه٬
ابر بی کسی بسترش گسترده ٬
ای دریغ ٬ تنهایی در یاد شبم هم ٬ کرد رخنه.
ساکت و مبهوت ٬ ناگاه ماه حیرتم در زد ٬
بعد آن گر نباشد سراب ٬ سپیده بر شبم خاکستری ٬ نه رنگ روشن زد٬
ابر بی کسی ......میدهد بر من مژده ٬
بامداد دلم می آید٬شب رخت می بندد ٬سحر خواهد زد ...
(یه شب پاییزی ۸۴.۹.۲۶)
