تبليغاتX
برفهای آب شده! - کاش رویا می دیدم

برفهای آب شده!

ناگفته های نوشته شده!

کاش رویا می دیدم

کاش اینان می دانستند ٬

با هر بار رنجیدنم ٬

با هر بار در خود شکستنم٬

با هر بغضی که تنها غرورم فرو می خواندش٬

هر باری که اشکهای گرم در خلوت نمور و سردم گونه هایم را می نوازد ٬

در هر تاریکی که حاصل بغض های کهنه شده ٬اما نپوسیده ٬روزم  را چنگ می زنم٬

در تمام این هر بارها که جسمم مرداب وار در کنارشان سعی می کند زندگی کند ٬
خودم چه از دور می نگرد ایشان را.

 

کاش اینان می دانستد ٬

که چقدر راه است بین ((من)) و آنکه ((تو)) می خوانندش٬

که چقدر غربت است بین ((من)) و آنکه ((ما) می خوانندش٬

 

کاش اینان می دانستند ٬

من چه در خواب می بینم شبهایی را که تا سحر بر روی شعرهایم سر می گذارم٬

شعرهایی که سپیده از باران چشمانم محو کاغذ می شوند٬

 

کاش لااقل اینان می دانستند٬

که من دیگر حتی در خوابهایم هم رویا نمی بینم٬

 

کاش اینان می دانستند...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:31  توسط سیمین  |